تبليغاتX
شعر ها و یادداشت های محسن با فکر

شعر ها و یادداشت های محسن با فکر

شعر ها و یادداشت های محسن با فکر ودیگران

گزارش یک عشق و...

--------------------------

حدودچهارسال پیش  پسری خوبروی ازپدری ومادری پراولاد وبه شدت فقیر

درجستجوی اشتغال سرازاتوبوسی درمی اوردکه مسافرانش رغا از شهری

به شهری دیگر انتقال میداد.این پسر شاگرد شوفر این اتوبوس میشودوهربار

همراه مسافران ازشهری به شهری دیگر میرود ودریکی از سفرها توجه دختری

جوان را به خود جلب میکند .این دختر جوان ازاصفهان  زادگاهش  عازم شهری

دیگربود شایدهم برعکس.قرار دیداربعدی انگار درهمان اتوبوس گذاشته میشود

وپسازمدت کوتاهی انها علیرغم مخالفت شدید خانواده ی دختر که متمول

بودند وان اختلاف شدید پایگاههای اجتماعی وموقعیتهای خانوادگی متضاد

را برنمی تابیدند باهم ازدواج میکنند وخانه ی رویاهاوارزوهایشان را درگوشه ای

ازباغ چای خانوادگی پسر برپامیدارند .

پسر در یک گارگاه مصالح ساختمانی مشغول میشود تابیشتر امکان داشته

باشد درکنار همسرش بگذراند ودختر   تحصیل نیمه کاره را به اتمام میرساند 

تادراینده کاخ رفیعی را به کمک ان برپادارند وسرانجام با مدرکی که کسب

میکند دربیمارستانی مشغول به کار میشود .

من درطول مدت این چارسال بارها چه درغروب وچه در صبح که فاصله ی

کوتاه پنج دقیقه ای فاصله ی خانه ام را تا نانوایی مستقر درنبش کوچه ی

منتهی به خانه ی ایشان طی میکردم ودراین مسیر بارها این زوج جوان وکبوتران

عاشق را غالبا هرکدام را تنها درگوشه ای وجای جای کنار جاده وکوچه ونانوایی -

ایستاده --منتظر تاکسی --ویادرحال عبور به خانه ومحل کار میدیدم وازاین همه

عشقر واحساس وعاطفه وپشتکار غرق لذت روزهای جوانی خود میشدم ......


حدود یکهفته ی قبل جسد این هردورا --یکی را دربستر ودیگری را درباغهای چای

اطراف خانه--پیدامیکنند که به طرزفجیعی کارداجین شده بودند .

دیروز (16اردیهشت )پسر را در گورستان لیالستان به خاک میسپارند .دختررا اما

خانواده اش به اصفهان میبرند تا ازاین بعد برای همیشه عزیزشان درکنارشان

باشد .........میگویند که ده روز قبل از این فاجعه  سرانجام خانواده ی دختر از

سرخطای این دومیگذرند وانها پس از چند روز که دراصفهان ودر جمع خانواده

بودند ازسفر آشتی کنان خود بازگشته بودند ........میگویند که پیش ازاین دختر   -

نامزدی داشته که در پی ارتکاب جرمی بهخ چهارسال حبس محکوم شده بود--

و................................بازار شایعات همچنان داغ است......

وظیفه ی این پایگاه  انعکاس اخباری ازاین دست نیست اما از انجا که مثل همه ی

اهالی ازاین اتفاق شوکه شدم وبازتاب این خبر را درهیچ رسانه ای ندیدم ازدرج

کلیات ان خودرا ناگزیر دیدم

برای نیروهای مسوول درجهت شناسایی عاملین این جنایت دراسرع وقت ارزوی

توفیق میکنم وبرای خانواده هایشان صبر وبردباری .....

17 اردیهشت ماه ----ساعت سه ی بامداد

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:48  توسط محسن بافكر ليالستاني  | 

غزل بی نام/محسن بافکرلیالستانی

------------------------------------

بعدازتو اعتنا نکنم لحظه ای به کس

تا درهوای تازه تری نو کنم    نفس


بعدازبلای عشق شدم شاعری غمین

انگور اگر شراب نشدمی شود خمس*


باید به جستجوی همه سال وماه رفت

وقتی که نیست مقصد ودلخواه دسترس


خوب است گوش خویش ببندیم بعدازاین

برهرچه گفته های بد وحرفهای سس**


ماندیم  بردوراهی  تدبیر  و  خیره ایم

برما نمانده هیچ نه پیش ونه راه پس


اینک خزان رسیده پس از آنهمه بهار

درباغ نیست جز علف وخاک وخاروخس


مارا هوای باغ وگل از سرنرفته است

خوکرده ایم اگرچه همه عمردرقفس


آغاز آشتی طلب دیرسال ماست

پس قهرراچه وقت شما میکنید بس؟


(درتنگنای قافیه خورشیدخرشده است)***

ماننداسب من که دراین شعرشدفرس

                                   بهمن 90

*خمس..بروزن قفس بزبان گیلکی بمعنی رب انگور ..خوراکی که گیلانیها در موقع ارزانی انگور از آنمیسازند

**سس..به فتح اول درزبان گیلکی بمعنای بی نمک ودر ایجا کنایه از یاوه وبی مزه است

***از لاادری



+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 0:33  توسط محسن بافكر ليالستاني  | 

به فراواني خورشيد وبهاران خوش باش /محسن بافكرليالستاني

لاله  ولادن   وآويشني     ومريم من

باطراوت شده از گريه ي چون شبنم من

با خيال  تو در انديشه ام وراهي و تو

هرگز اما  نشدي  همسفر  وهمدم من

جنگلي را  كه  تو  در پشت سرم ميبيني

نيست جز جلوه اي از زندگي مبهم  من

گله ي من همه  در گوشه ي تنهايي بود

تا به گوشت نرسد  ناله ي زير  وبم  من

روح انگيخت  مرا  ياد تو  اكنون كه  شدي

باعث ساختن  اين  غزل  محكم  من

با من آميخته اي  گر چه جدايي  زيرا

هست  در نان  تو بوي  علف  وگندم من

فخر ها ميكني  از  فاخري  خويش  ولي

نيست  در جامه  ترا  جز نخ ابريشم من

راست پنداشته اي  هستي آرام ترا

مي توانست  بسوزد  شرر  ماتم  من

ترسم آخر  كند  آواره ي  آفاق  مرا

شور  آميخته   با معرفت  ادهم  من

شده  روياي  درختان  همه  كابوس تبر

بيشه دربيشه بسي آمده غم بر غم من

بي گمان از اثر  عشق فراگير تو بود

اگر افراشته  شد  در همه جاپرچم من

ابري ام مثل  هواي  شب پاييزي سرد

برحذر باش  تو از  صاعقه  ونم نم من

به فراواني خورشيد وبهاران خوش باش

هيچ اما  نكن  انديشه ي بيش وكم من

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 0:52  توسط محسن بافكر ليالستاني  | 

بهار پا صدا (صداي پاي بهار )غزلي گيلكي /محسن بافكرليالستاني



بهار پا صدا (صداي پاي بهار)

اين غزل بر وزن (مفاعيلن مفاعيلن مفاعيلن مفاعيلن )خوانده ميشود

دخونم ته چي چي جي ناله يا بانك رسا امره ؟

سراجي خان تي دنبالسر بموجم يا كه پا امره ؟

اگر چه سيرا بوم از هر چه چرب وشور وشيريني

ولي مه مزه دانه زندگي تي اشتها امره

بونه بيگونه تر وقتي كه فرده يار امه امره

بيه تا خوش ببيم امرو قديم ماجرا امره

د مه هيچ دشمن نفرين نزينه برزمين هرگي

تا اي ميدون مين رويين تنا بوم تي دعا امره

نيه جاي تعجب آفي ورجه تا پنا باري

هزارون سال اگر همسايه بي تو ازدها امره

اگر خاني بشي جيور خه بگيري مي دس وباله

نبونه هم بنيشي هم بجنگي خونه خا امره

براري بپا تي را ليسكه آخر ترسنم بكي            

هيطو كه دزمه كوني را به را شاه وگداامره

تي چشمون نعين پرچين بوده گل باغون گيلونه

بدا تا يكدم آرامش بياجم تي نگا امره

بهاره امره گيلون هنده يكروز رنگ وبو گينه

خرابا بو اگر امرو زمستون سيا امره

دمنيم دبرازم سنگيني مي جونه مي پاسر

الون نزديكه كم كم را بوشوم چوب وعصا امره

حصير يي شعره امره خه بدوجم يارك پاجير

اگر كه قافيه بگذاري مه خو تنگنا امره

شيرينه كن تي شعره تلخي يار ه ياداجي اني

يه چكاي او هدي نا خوشه يك قاشق دواامره

روخيونه كول بنفشه دارون سر تي تي وبلبل

فچرده دل به ذوق هنه بهاره پا صدا امره

ترجمه .....صداي پاي بهار

ترا چگونه صدابزنم ...ازراه ناله يا با فريادي بلند؟

بدنبالت با سر بايد بگردم ياباپا

اگر چه ازهرچه چرب وشور وشيريني دنيا سير شدم

اما هنوز زندگي با اشتهاي تو برايم لذت دارد

وقتي كه فردا يار با ما بيگانه تر خواهد شد

پس بيا تا امروز با خاطرات قديم خوش باشيم

ديگر مرا نفرين هيچ دشمني بر زمين نمي زند

تا در اين ميدان با دعاي تو رويين تن شده ام

جاي شگفتي نيست كه به آغوش افعي پناه آوري

چنانچه اگر سالها با ازدها همسايه بودي

اگر ميخواهي كه ترقي كني بايد دستم را بگيري

نمي شود كه در خانه اي بنشيني وبا صاحب خانه بجنگي

اي برادر مراقب باش كه راهت لغزنده است ومي ترسم كه سرانجام بيفتي

اينگونه كه دم بدم با همه گلاويز ميشوي

چشم هايت مانند گلستانهاي پرچين شده ي گيلان است

بگذار تا دمي با نگاهت آرامش بگيرم

بازهم روزي گيلان از بهار رنگ وبو خواهد گرفت

اگر چه كه امروز از زمستان سرد وسياه خراب شده است

ديگر سنگيني تنم را نمي توانم به روي پايم تكيه دهم

ديگر بايد با چوب وعصا راه بروم

براي زير پاهاي نگارم ميخواهم كه با اين غزل حصير ببافم

اگر كه قافيه با تنگنايش مجالم دهد

تلخي شعرت را با ياد يار كمي شيرين كن

همراه دارو به مريض قطره اي آب نيز بده

بنفشه برلب رودخانه وشكوفه وبلبل برروي درختانند

دل افسرده با شنيدن صداي پاي بهار به ذوق مي آيد

ماخذ ..گيلان مهر –مقالات گيلان شناسي –به كوشش مصطفي فرض پور ماچياني

انتشارات حرف نو –چاپ1390 ص311-315 –شعر محسن بافكر ليالستا ني

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 7:46  توسط محسن بافكر ليالستاني  | 

بررسي كوتاهي از مجموعه غزل (اقليم هوشياري ما )محسن بافكر ليالستاني ..از اكبر اكسير


تاريخ خبر: سه شنبه 16اسفند 1390 -13ربيع الثاني 1433ـ 6 مارس 2012ـ شماره 25266 معرفي مجموعه غزل «اقليم هوشياري ما»/محسن بافكر ليالستاني/حرف نو/1390 چاي‌زاران است و باران است و طبق معمول غزل! اكبر اكسير طرح دوركاري در ادارات كه كارمند در خانه بنشيند و از اداره حقوق بگيرد و روي ارباب رجوع را نبيند و به ديپلماسي چاپلوسي براي رئيس و مديركل رونق ندهد و تكريم خانواده هم اجرايي شود، طرح بسيار جذابي است. به‌ويژه در عصر اينترنت و رايانه و موبايل كه از بار ترافيك كاسته مي‌شود و از هزينه‌هاي گزاف اجاره ساختمان مثلاً براي دفتر روزنامه و انتشاراتي و... جلوگيري مي‌كند. هركس در خانه خود مي‌نشيند و مقاله و طرح و كار خود را توسط مجاري مجازي ارسال مي‌نمايد و انجام مي‌دهد. شاعران شايد اولين گروه اجتماعي بودند بعد از گروه زنبورهاي عسل كه دوركاري را از زمان‌هاي دور پذيرفته‌اند و انجام مي‌دهند. آنها همواره دور از پليدي و پلشتي و نكبت و ريا و دروغ نشسته‌اند و از پاكي نوشته‌اند. دور از مكان واقعه ايستاده‌اند و از عمق فاجعه نوشته‌اند. اينها بدون آن كه حقوق و مواجب بگيرند، دورادور مسائل محيط زيست و مصائب انسان مظلوم معاصر را رصد مي‌كنند. پيشگوياني راستگو كه ما را از فرداهاي نيامده آگاه مي‌كنند و همواره به كمال آدمي مي‌انديشند. ويژه‌نامة ادب و هنر روزنامه اطلاعات شايد مثال خوبي براي دوركاري باشد. چرا كه اغلب نويسندگان آن شهرستاني‌هاي مقيم ترافيك تهران يا تهراني‌هاي مقيم متروي كرج و حومه هستند و بدون اين كه پايشان به تحريريه روزنامه خورده باشد، مطلب پشت مطلب مي‌دهند و از ساكنين تحريريه‌هاي مشابه منظم‌تر و مرتب‌تر هستند و تا امروز كه شماره ويژه‌نامه از يكصد و شصت گذشته، صادقانه به كار خود مشغولند و چون دور از مركز خبر زندگي مي‌كنند، از تشويق و تخريب ديگران نيز به دورند! از مطلب اصلي دور نيفتيم. از شاعران مي‌گفتم و از دوركاري. از تأسيس حضرت آدم تا اختراع شعر و اكتشاف شاعران هندلي و كاربراتوري و انژيكتوري و اتمي، شاعران در گوشه عزلت نشسته‌اند و از جامعه و انسان نوشته‌اند و كاري به كار ديگران نداشته‌اند. امروزه روز نيز شاعران، پشت رايانه قسطي خود مي‌نشينند و شعرهاي اقساطي و اسقاطي خود را نقد مي‌كنند و چون شعر هزينه‌اي ندارد،‌ آدم و عالم را به هم مي‌دوزند و از عشق به دمشق مي‌پرند تا قافيه غزل‌هايشان را جور كنند و دفتري بر دفترهاي شعر بيفزايند. يكي از شاعران دوركار كه از زمان‌هاي دور به كار كشت و زرع غزل مشغول است و در كنار آن چايكاري نيز مي‌كند، حضرت «محسن با فكر ليالستاني» است. برادر بهرام‌خان با فكر كه از شاعران دوشنبه‌هاي آقاي طبايي عزيز در جوانان آن روزها به‌شمار مي‌رود. محسن چاي بهاره احتكار مي كند تا ما را در چهار فصل شعر، سرمست عطر چاي لاهيجان كند. هرچند هنوز طعم چاي ايشان در انبارها مسكوت مانده باشد. محسن بافكر ليالستاني در تازه‌ترين مجموعه غزل بعد از كتاب «شعرهاي نوشته نشده»، سروده‌هاي قديم و جديد خود را در زمينة غزل با عنوان «اقليم هوشياري ما» از سوي انتشارات حرف نو به چاپ رسانده تا از نوستالژياي غزل نقبي به آرزوهاي خاكستر بزند و غم دل تازه گرداند. نه ادعاي نوگرايي به سبك پست مدرن دارد و نه كهنه‌پرستي در كارهايش ديده مي‌شود. غزل متعادل معيار كه سابقه‌اش در ايران معاصر به ابتهاج و بهبهاني و نيستاني و بهمني و منزوي مي‌رسد و آخرين نسل آن شادروان عباس صادقي پدرام است. محسن بافكر از بافكرهاي شعر معاصر ايران، متولد 1330، پدربزرگ جوان ماندة غزل، از همكاران دوركار امروز است كه از انتهاي دهة چهل به شعر و شاعري مبتلا شده است. كارش را با غزل شروع كرده و در شعر آزاد نيز تجربيات ارزنده‌اي دارد: در باغ‌هاي سبزتر و پرجوانه‌تر / بايد دوباره خواند غزل عاشقانه‌تر برخيز تا تكه قصه‌اي از خود به جا نهيم / از يادگار ليلي و مجنون فسانه‌تر از باغ سبز قرن شب پرستاره‌اي / آمد به گوش من سخني عارفانه‌تر بايد كه ما يگانه بمانيم تا شود / اقليم هوشياري ما بيكرانه‌تر بافكر ليالستاني اعتقادي به پريدن از قالب تنگ غزل ندارد. او مي‌گويد كه غزل، غزل است و ديگر هيچ. شاعري كه غزل پردازي را شيوة خود قرار داد، بايستي قواعد بازي را نيز رعايت كند. پس دست به نوگرايي و عمليات محيرالعقول نمي‌زند. غزل را تا حد شعر نو متفاوت مشكوك پيش نمي‌برد و در بحر هزج مثلث محدب محذوف مشعوف(!) يعني همان بحرخزرخودمان شناور مي‌ماند تا ثبات كند: از كدام ابر است اين نم‌نم كه مي‌بارانَدَم بر كدامين سمت توفان بلا مي‌خوانَدَم بسته‌ام دل در كمند سال هاي دير و دور اين نشان پيوسته در ذهن و زبان مي‌مانَدَم آزمودم همچو حافظ بخت خود را در وطن ماندن اينجا بيش از اين برخاك مي‌مالاندم گرچه نتوانم كه عيب اين غزل پنهان كنم من خود آن نقصم كه لطف يار مي‌پوشانَدَم جاده لغزان است و خوف رهزن و بيم سقوط نيست ياري غير خود تا باز برخيزاندم چاي زاران است و باران است و باغستان سبز شور عشق است آنكه در اين عرصه مي‌رقصاندم *** محسن بافكر ليالستاني كه از چاپ غزل‌هاي ديروزش فارغ شده است، در مجموعة بعدي‌اش زيباترين ترانه انسان را از بسته‌بندي كليشه و تكرار رها خواهد كرد و صداي آزاد خود را در شعرهاي آزاد شگرف و شگفت خويش خواهد ريخت تا لاهيجاني از شعر زلال را در قوري جان تقديم دل‌هاي مشتاق صداي تازه كند. ما منتظريم و دم برمي‌كشيم. تا غلغل سماور شعر بافكر، چايي‌تان سرد نشه........

آخرين غزل اين مجموعه ....

هنوز در نظرم ناز ونور ديده تريني

اگرچه كاستي از غم ولي كشيده تريني -

به رفعت وبه بلنداي مهر وعاطفه آري

كه در سراي خيالم تو آرميده تريني

هزار شب سپري گردد آفتاب نتابد

كه در نگاه من آتش وشي سپيده تريني

چنين كه جمعي وميخواني ام به جمع شمايان

نگو كه از همه دلگيري ورميده تريني

كمال يافتي ورفته اي به مقصد واكنون

چودارپاي درخت كهن رسيده تريني

بپرس از من افتاده در زمان كج آيين

كه از چه خسته وفرسوده وخميده تريني -

-كه تا بگويمت از عمق جان در اين دم آخر

منم كه در همه از تو صفا نديده تريني


ماخذ...ادب وهنر روزنامهي اطلاعات روز 16اسفند 90

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 13:45  توسط محسن بافكر ليالستاني  | 

آشنايي با محمود پاينده ي لنگرودي/محسن بافكر ليالستاني



آشنايي با يك محقق بر جسته

(با ياد محمود پاينده ي لنگرودي)

 

همواره اينگونه بوده است .انسانها تا زمانيكه از بودن در كنار هم اطمينان دارند چندان وقعي بهم نميگذارند ممكن است روزي چند بارهمديگر را ملاقات كنند .گاهي چند سال همديگر را نبينند واين هردو برايشان يكسان است .اما پس از اينكه عزيزي رفت در دل ديگراني كه هنوز هستند حسرت وغبني باقي ميماند جبران نا پذير .حسرت اينكه چرا پيش از اين وبيش از اين اورا قدر ندانستيم .

پيش از محمود پاينده ي لنگرودي ودقيقا در طي ماههاي اخير بيزن نجدي  شيون فومني وبابايي پور رفتند .هر كدام از اين بزرگان بخش مهمي از هويت وشناسنامه ي ادبي واجتماعي گيلان بوده وهستند .اكنون كه همه ي ما در فراق اين بزرگان بيقراري ميكنيم ايا از خود پرسيده ايم كه تا همين نزديكي كه همه ي اينها زنده بودند تا چه اندازه دغدغه ي غم وشادي شان را داشتيم .

محمود پاينده را تا تابستان 1376هر گز نديده يودم شاعر بلند پايه مححققي برجسته كه عاشقانه در راه ثبت واحياي فرهنگ وهنر وتاريخ گيلان مجاهده وكوشش ميكرد ودر اين راه اثاري از خويش به جاي گذاشت كه براي همگان افتخار افرين است .دومجموعهخ شعر گيلكي او كه كودكي هايمان را با ان زمزمه ميكرديم فراتر از اين تا حد اسطوره وحماسه ارتقاي مقام داده اند وتا سالها سرود مبارزان راه ازادي بود ......اكنون كه به ان زمان نگاه ميكنم شگفتي من بسيار بيشتر ميشود كه چط.ور اورا كه هر ماه از تهران براي ديدار از گيلان عزيز ومحبوبش به لنگرود ميامد تا ان موقع هيچ نديده بودم .شايد گمان ميكردم كه انسان بلندپايه اي چون او حتما بايد در برج عاجي ساكن باشد كه دست همچون مني به دامن او نخواهد رسيد .....ما به ان مقصد عالي نتوانيم رسيد /هم مگر لطف شما پيش نهد گامي چند

در اوايل تابستان همين سال در غروب يكي از روز هايش يكي از همكارانم به من خبر داد كه مهمان داري .به محض اينكه از دفتر كارم بيرون امدم بندري لنگرودي شاعر صميميرا كه بخصوص اين روز ها پناهگاه بسياري از شاعران يتيمي است كه پيرانشان را يكي پس از ديگري از دست ميدهند ديدم همراه با يكنفر ديگر كه تكيه داده بود به اتومبيل فيات .....سلام واحواپرسي كوتاهي وپس از ان بندري پرسيد ...

نشناختي ؟....لحظه اي درنگ وتامل وانگاه با ناباوري وشعف كودكانه فرياد زدم ....محمود پاينده ؟.....

پاينده خنديد ومرا به اغوش گرفت ...بندري هم ....وپس از ان صحبت از هر دري گل انداخت در كنا ر

استكان هايي كه پرشده بود از چاي روز كوهستان ديوشل ....به شوخي گفتم ....

--استاد بزرگوار در شرح حال من كه در كتاب گيلان در ج كردي نوشتي ....ليالستان از توايع لنگرود ...

مثل اينكه دوست داري هرروستاي زيبايي را به نحوي به زادگاه خود منسوب كني .....

پاينده ضمن اينكه از ستايش ضمني محل تولدم خوشش امده بود گفت..

---مگر ليالستان جزو لنگرود نيست ؟

من كه متوجه تاسف پاينده از اين اشتباه شده بودم جواب دادم ...----ايكاش بود ..پاينده پرسيد ...

----در باره ي وجه تسميه ي ليالستان چه فكر ميكني ؟

من كه تا ان زمان به هر دري زده وبه هر كتابي مراجعه كرده ونتيجه اي نگرفته وسرانجام جوابي را انديشيده واماده داشتم جواب دادم ....

----سرزمين شب ...تركيبي از دوكلمه ي عربي وفارسي ليال وستان

اين تعبير را ساده لوحانه دانست وگفت ...---نه بايد شباهتي بين كلمات (روستاها )ليارجدمه وليارسان باشد ....اين ديدار تمام شد در ديدار بعدي كه حدود دوماه بعد باز هم در محل كارم صورت گرفت جوابي را كه در طي اين مدت از زبان يك پير مرد روستايم شنيده بودم باز گوكردم ...

---در گذشته هاي بسيار دور در كنار پلي كه ارمنيهادر دويست متري خشته پل ليالستان ساخته بودند وبه ارمني پل معروف شد كارگاهي بود كه ليره (طلا )ضرب ميكردند واسم ليارستان (ليالستان )هم از اينجا گرفته شده است ......پاينده اين تعبير را نيز نپذيرفت

استاد پاينده را پس از ان هنگامي كه از تهران به لنگرود مي امد اينجا وانجا ميديدم وهر بار هم در باره ي برخي از مسايل طرح بحث وگفتگو ميكرد ...براي محمود پاينده در عرصه ي هنر وادب شاه وگدايي وجود نداشت ويا اگر كه وجود داشت براي او يكسان بودند وچنين بود كه محبت ومهرباني بيدريغ او نثار همه ي كساني ميشد كه عاشقانه وصادقانه رهنورد اين راه بودند ...

                                                                                 اذرماه 1377

                                                                                 ارايه شده در مراسم چهلم پاينده

نقل از هفته نامه بام سبز لاهيجان  ..ابان ماه 1385----محسن بافكر ليالستاني

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 8:37  توسط محسن بافكر ليالستاني  | 

هم اين وهم آن..../محسن بافكرليالستاني

كسي نباشد اگر پيش من فقط توبماني

به اين وآن چه نيازي كه تو هم اين وهم آني


ترانه هاي غمينم همه  نثار  تو  حالا

كه هست حنجره اي گرم وذوق وحال ودهاني


بسي صنوبر وسرو است ايستاده  چه پروا

زراست قامتي ما  اگر  نمانده  نشاني


مگرتو راه گشايي   به  سوي  رفتن تااوج

كه ازتو باز ستانيم  شور وشوق  وتواني


براي حفظ  تو بود  ونشاط  وشادي تاريخ

اگر كه آرش اسطوره بر كشيده كماني


از آشتي اگر افتد  گذار  عشق  ميسر

به دشمني  نكنيم  اعتنا  به هيچ  زماني


تعلقم   به   تو عريان تر از تمام  حقايق

ولي هنوز  تو در بند نا پسند    گماني


چه ترسم آنكه   نپايي  به مهرباني از اين بيش

چنين كه ميكشي ام هر زمان به نيش زباني


مرا-اگركه فداكرده بودمت دل وجان را -

در اين معامله هر گز نمي رسيد زياني


(من اين حروف نوشتم چنانكه غير ندانست

توهم زروي كرامت  چنان بخوان كه تو داني )*

                                                       بهمن 90

*بيت داخل گيومه از حافظ است

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 8:3  توسط محسن بافكر ليالستاني  | 

تاريكي هواي شما .../محسن بافكرليالستاني

قافيه ي اين غزل را از شاعري جوان عاريه گرفته ام كه .....



تصوير ميشود همه شب كار ونقش ما

چون داستان كه خوانده شود بخش بخش ما


جان من و خشونت بي اعتنايي ات

برگي است از حكايت مشت ودرفش ما


چون شعر آتشيم كه در هيچ دوره نيست

ذوقي به خواندن وهوس نشروپخش ما


بادوست مهروعشق به دشمن شنيدني است

اي واي از اين دروغ ودكان دونبش ما


در سرزمين رستم وروياي كودكان

هرشب سواره ايم به بالاي رخش ما


ماراكشانده اي توبه هرجا كه خواستي

با پاي زخم خورده ي عاري زكفش ما


هشدار  تا دوباره نسوز ي اي آسمان

از آتش نهان شده در آذرخش ما


ما شاعران ساحل آرامشيم وهست

در گوشتان هنوز   صداي بنفش ما


ديگر تعارفت نكنم  گر چه  خورده اي

صد بار بي مضايقه از چاي دبش ما


با نقص قافيه به تمنا  بلند شد

فريادشرمساري ولفظ ببخش ما


اين است اتفاق كه روشنگري كند

تاريكي هواي شما را  درخش ما

                                          اسفند 90







+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 7:21  توسط محسن بافكر ليالستاني  | 

يادي از جواد كريم شاعر زلال انديش سالهاي سپري شده/محسن بافكر ليالستاني



يادي از جواد كريم شاعر زلال انديش

بيادندارم كه چطور وچگونه براي اولين بار جواد كريم را ديده باشم اما اين اتفاق حتما دوسه ماهي بعد از يكروز معتدل وزيباي بهاري بود كه اين شاعر باتفاق دوتن ديگر از شاعران شهر

مان (زنده يادان محمد شمس معطر وعليرضاكريم)از سر مهرباني جهت ديدار وآشنايي با من به ليالستان وبه منزل پدري ام آمده بودند والبته به علت عدم حضور من برگشته بودند.

سال 1348 بود .من وعلي صبوري وحسين وثوقي دوسه سالي ميشد كه مشق شعر ميكرديم .اما ديگران واز جمله خود جوادكريم باعتبار اينكه به تناوب تا ده سال از ما بزرگتر بودندبه همين اندازه هم از ما بيشتر سابقه ي حركت در اين راه داشتند .از ان پس تا سالها بعد كمتر روزي بود كه ما اقلا يكي دوساعتي در جاي جاي شهر –از كوچه ها وخيابانها وبلوار گرفته تا قهوه خانه ها وباغ ملي وحتي خانه ها وروستاهاي محل اقامت هم –گرد هم نيامده وشعرهاي تازه ي خودرا براي همديگر نخوانده باشيم .انصافا كه اين جلسات وگرد هم اييها بديل وجايگزين مناسبي بودند درغياب انجمن ها ونشريات گوناگون .

در اين حلقه ي وسيع وگسترده ي دوستانه كم وبيش وبه تناوب همه ي هممشهريان شاعر حضور داشتند .علاوه براين گاهي از شهرهاي دور ونزديك وبه تناوب از شهرهاي لنگرود ورشت وفومن ورودسر وحتي تهران وشيراز نيز شاعراني در پي اطلاع از وجود اين جمع تقريبا متشكل ودايمي وبه هواي ديدار به لاهيجان مي امدند وبرگرمي شعرخواني هاي ما مي افزودند .........برهر كدام از انان تا كنون ماجرا ها رفته وبر سروروي تماميشان گرد پيري نشسته است ونيز درباره ي هر كدام از انها صفحات زيادي را ميتوان نوشت ...

جوادكريم اما با همه ي اين جمع متشكل تفاوت داشت ..برخلاف همه نه در جستجوي شغل وحرفه ي خاصي بود ونه حتي در فكر ترسيم خطي براي زندگي خصوصي اينده اش وبا همه ي استعدادي كه در مسايل درسي داشت تحصيل را نيز نيمه كاره رها كرده بود اما تا ميتوانست مطالعه ميكرد ومينوشت وتا انم زمان از افكار واراي بسياري از فيلسوفان وانديشمندان جهان انچنان اگاه شده بود كه ميتوانست ساعتها برايت صحبت كند .

نيز ساعتها برايت غزليات حافظ ميخواند شعرهاي فروغ را سپهري واخوان وديگران را واينهمه را با اتكا به حافظه ي بسيار نيرومندش و.........................

جواد البته به وجود تفاوت خود با ديگران اگاه بود وهمين اگاهي اورا گاهي به چله نشيني وانزوا مي افكند وچنين بود كه روز هاي چندي از او بي خبر ميمانديم تا دوباره .......

بع دها اما ديگران نيز گروهي دريافتند كه زندگي بسيار حساستر وجدي تر از اينگونه حرفها ورفيق بازيهاست وبه سرعت به حساب وكتاب زندگي خصوصي خود رسيدند .......

وگروهي ديگر در پي ارمانخواهي هاي خاص ان سالها دل در گروي همراهان وهمنشينان ديگري سپردند وچنين بود كه جوادكريم تنها شد .تنهاي تنها ودقيقا به معناي واقعي كلمه تنها .

واوكه از دير وقت وشديدا تحت تاثير پوچي وباس برخي از نحله هاي فلسفي معاصر جهان قرار گرفته بود وتا ان زمان اين تاثير را بار ها در گفتار ورفتارش نشان داده بود ديگر

نميتوانست اين تنهايي وانزواي بوف كوري را تاب اورد ...ترجيع بند گفتار هرروزه ي جواد نيز اين بيان شيواي صادق هدايت بود كه....(در زندگي دردهايي است كه روح انسان را همچون خوره در انزوا مي خورد ......)

دوستانش همگي ميدانستند كه جواد كريم بوف كور را شصت بار خوانده وهمچون غزليات حافظ از بر شده است .

امواجي كه از پس طوفان انقلابي سال 1357برخاست حتي همه ي شاعران را نيز همچون همه ي مردم وروشنفكران ديگر در نورديد وهر كدام را در سمت وسوي جريان وحزب وگروه سياسي خاصي كشاند وجواد كريم متحير وبي خبر از اين همه تغيير وتحول ونيز بيگانگي ياران وهمراهان قديم كه ديگر حتي لحظه اي نيز در كنارش متوقف نميشدند .

چاره ي كار ش را در بريدن دايمي وقطعي خود از اجتماع ومردم ديد واز ان پس تا امروز يك ربع قرن است كه در حصار چله نشيني وهميشگي خود محصور است و...........

متاسفانه در همه ي اين سالها دريغ از يك سطر مطلب وياد كردي در جايي از يكي از همه ي ان همنشيناني كه ما بوديم .شايد تقدير بر اين است كه پيوسته در باره ي نام اوران عرصه ي هنر وادبيات نوشته شود وگستره ي ذكر وياد وخاطره نويسي را مجالي براي سربازان گمنام وبي نام وفراموش شده ي اين ميدان پهناور نباشد .

وبراستي كه امروزه جاي جواد كريم شاعر زلال انديش سالها 1345 تا 1355 مطبوعات ان سالها براي تمامي كساني كه اورا ميشناختند واز مهرباني وصفا وسادگي وتوانايي هاي ذهني وهنري او اگاه بودند در ميان اجتماع وجامعه ي ادبي ايرا ن خاليست .

با فرازي از يك شعر بلند جواد كريم اين گفتار را به پايان ميبرم وبراي در كجايي كه هست ارزوي سلامتي وتندرستي ميكنم....

ناز بر خورد دو پلك تو به هم

-مثل بر خورد دو ابر –

كه از ان صاعقه بر ميخيزد

نور مي پاشد بر دشت دلم

مهرماه 1384لاهيجان ---محسن با فكر ليا لستاني

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 7:28  توسط محسن بافكر ليالستاني  | 

خوشباشي اهالي اين شهر.../محسن بافكرليالستاني


گاهي كه نيستم به كنارت  خبر بگير-

-ازمن   نه بيشتر كه كم ومختصربگير


خوشباشي اهالي اين شهر را از آن

آوازهاي نيمه شب  رهگذر  بگير


تنها نه  راه  بسته  زعشق بهانه جو

از عقل نيز   راه  مرا بسته  تر بگير


از من مپرس  مدت بي خوابي مرا

-در طول شب -ازاول آن  تا سحر بگير


مهر تو نيست در دل من سست ومنفصل

اين عشق را هميشگي ومستمر بگير


وقتي كه مي رود همه جا شعرهاي من

انگار خود منم  تو  مرا  در بدر  بگير


چون ريخت عاقبت  همه ي بام هاي ما

اينك  پنا ه را تو  زديوار  ودر بگير


مرزي نداشت عاطفه ي ما  نشان آن

از خاوران خاطره   تا  باختر  بگير


اي نازنين به اين دل عاشق نظر نكن

تاوان من از آن سبك  خيره سر بگير


اما مرا  هميشه  پس از كشتن دلم

بالطف  ومهرباني  خود  در نظر بگير


در تنگناي  تير ودي  افكنده  شد بهار

يعني كه دشت  را تو زگل  كم اثر بگير


امسال هم ميسر ما شهد ناب نيست

زنبور  را  براي  حمايت   شكر بگير

                                                   25بهمن 90

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 7:18  توسط محسن بافكر ليالستاني  |